|
من + یه آرزو + یه ذره امید = شاید یه شروع نو...
|
سلام...
امروز اولین جلسه ی کلاس بود...منم ناراحت!...چون می دونستم این معلمه یه مثقال نمی ارزه!!!!
خلاصهههههههههه...مامان که سرکار بود وختیم زنگ زدم(دیر کرده بود آخه)گفت جلسه دارممممممممم!
همش جلسه!همش ماموریت!همش کار!بیخیال!...زیاد خودمو ناراحت نکردم!
6 تا 8 کلاس داشتم...مامان زنگ زد گف بیا سر کوچه خودم می برمت...و رفتم که تا مامان منو دید خندید!
من:چی خنده داره؟!
مامان:قیافه ی تو!...چه موهایی!![]()
من:چشونه؟
یه دفعه لبخند از رو لبش ماسید!...
مامان:نگیرنت که من حوصله ندارم بیام کلانتری!...(سابقم خرابه آخه!...اهل آرایش نیستمااااااا...کلا پلیسای عزیز بهم ارادت دارن!
)
من:نه کاریم ندارن!امیدوارم!...از اون ور خودم میام دیگه؟!
یه نگاه بهم انداخت و گفت:نه!...خودم میام دمبالت!
فک کرد قرار دارم!...به درک...!بیا...!
وارد موسسه شدمو بههههههههههه!...طناز...غزل...نگار...بهاره...همه جم بودن!حتی بعضی پسرای زبانکده!!
طناز:سلاممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم!![]()
من:سلاممممم!...![]()
احوال پرسی و اینا...بعدم رفتم کتابای این ترمو گرفتمو رفتم تو کلاس!
فقط چند نفر آشنا می زدن!...من:م...ریم؟مریم ه؟درسته؟؟؟؟
اون:بابا حافظه!
من:فدات!
همین طوری مشغول شناسایی بودم که آقای ت تشریف آوردن!
آقای ت:های!
مشغول حضور و غیاب شد...تا رسید به اسم من...
آقای ت:شب...شبنم...
سرشو آورد بالا و با تعجب بسیار نگام کرد!....لبخند تحویلش ندادم!...چون اصلا جنبه نداره!!
آقای ت:تو اینجا چی کار می کنی؟![]()
من:کجا باشم پس؟؟؟!
آقای ت:فک می کردم بالاتر باشی...
من:ترم پیش نیومدم...ترم قبلشم خانوم ه انداختم!
آقای ت:پس با کتابای جدید آشنا نیستی؟
من:نه!مال بچه های قدیمی تره...
آقای ت:خیلی باید تلاش کنی...می دونی که منم دست به انداختنم خوبه!
من:بله آشنا هستم!![]()
...
خلاصهههههههههه...شروع کرد حرف زدنو منم مث بلبل انگلیسی می حرفیدم!
که شاخای خودم داشت در میومد!...چون هم خیلی وخ بود کار نکرده بودم هم فک نمی کردم بعضی اصطلاحات یادم مونده باشه....
بحث راه انداخت و مام جواب میدادیم...
گفت چند تا آدم معروف نام ببریم!...(بحث راجع به موفقیت بود!)
من:Dr.hesabi!
یکی دیگه:Dr.shariati!
سکوت شد...
آقای ت:another one?
یهو از دهنم پرید:علی دایی!
کلاس ترکید!
بقیم شروع کردن!...جالب بود یه کم اون نگاهای مزخرفش کمتر شده بود....
بعد پرسید خب اگه یه آدم معروف ببینین چی؟
منم تو ذهنم ب ه ر ا م جونم بود...:
غش می کنم!
آقای ت:تو علی دایی رو می بینی غش می کنی؟
دوباره کلاس ترکید!
...
اصلا فک نمی کردم کلاس انقدر خوب باشه...حال منم خوب بود خب...
عالی بود!عالی...![]()
بعد کلاسم همه رو واسه مامان تعریف کردم...با اینکه بازم اشتیاقی واسه شنیدنشون نداشت اما حرفمو زدم...
شاید واسه یه کم نزدیک شدن...
جای خالیه حسام به شدت مشخصه...![]()
البته بهش بد نمی گذره!....اما چون فقط من و مامان خونه ایم هر غذایی رو 4 روز ظهر و شب می خوریم...
خسته شدم...ولی حرف نمی زنم!!
شاید چون...بیخیال!
برگشتیم...یهو مامان گف:بریم راسته سجاد؟؟؟
من:![]()
آخه آدم با مامانش میره راسته قدم بزنه؟نه واقعا؟؟؟
هیچی دیگه!چند تا کیس مناسب پرید
(جدی نگیرین!)
خوب بود...روز و شب خوبی بود...
فعلا...
راستی...نظر خواهیو با تاییدی فعال می کنم...چون دفعه پیش خیلیا نهایت ادبشونو نشون دادن!
شرمنده...
بای!
392
سلام...
_ روزا بیخودتر از بیخوده...نت خلوته...بچه ها معلوم نیس کجان...کسی زنگ نمیزنه(جز یاسی جونم!
)
کسی نمیاد...کسی نمیره...کسی حال نداره....برنامه نذاشتیم واسه بیرون رفتن...![]()
روزا زیاده...از صب تا شب هوا روشنه...من شب میخواااام...فک کنم چون شرقیم دیرترم هوا تاریک میشه آره؟!
من آخر نفهمیدم کجا باشیم چطوریه!![]()
_ همش با مامان هرشب میریم خرید...اعصابمو خورد می کنه...
یه شب رفتیم پارک!...حدود 8 تا یا 10 تا پسر نشسته بودن دور هم یکیشون داشت می خوند...از این مو سیخا بودن!...با مامان زدیم زیر خنده...آخر اعتماد به نفسن واقعا...!!!ولی آدم با مامانش میره پارک آخه؟؟؟؟
هیچ کار نشد بکنم!تو خیابونم که هی مامان ملتو می بینه میگه چرا اینا این طورین؟!!!![]()
_ راستی عمم اومد...(نگفته بودم کجا بود!)...تشریف نداشتن!...
یه ماه ایران نبودن!...رفته بود کُر نِلیا رو واسه پسر عمم بگیره!سال دیگه پسر عمه جان با نامزد رسمیشون میان ایران عروسی بگیرن!!!
حیف شداااااااااااااااا...این پسر عمم خیلی عاقل بود!
اصلا دلم برا عمم تنگ نشده بود...نمی دونم چرا...
آخه بیشترین کسیه که تو این چند سال که بابا نبوده بعد مامان و حسام همش دیدمش!
_ اینو نگفتم...:::شبا خوابم نمی بره...تا خود صب به تدریج روشن شدن هوارو می بینم...
دلم صدای موش موشی رو میخواد!
مخصوصا وختی سردردم...تصمیم گرفتم مثلا!(شبنم بمیری...!الهی آمین!!)
_ پاییز نامزدیه یکی بود...یادتونه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟شب رسیدم خونه به موش گفتم اصلا خوش نگذشت!...یادمه اون شب اونم خوب نبود!!(تفاهم!
)...هاااا...میخواستم اینو بگم...جمعه عروسیشونه!...اصلا حوصله ی عروسی ندارم...حس خوبی نسبت به عروسی ندارم!![]()
_ از فردا کلاس زبان شروع میشه...با اون مرده ورداشتم!...خیلی هیزه لامسب!
...ولی باید بین بد و بدتر یکی رو انتخاب می کردم...اون یکی معلمه بدتر بود...!!!قبلا حق انتخابمون وسیع تر بود!الان میگن ترم بالایین نمیشه!....من که سه ترم افتادم پایین تازه!
_ از شمبه کلاسای مدرسه شروع میشه...::::ریاضی.فیزیک.شیمی.!چه شود...امسال تابستون همش باید درس بخونیم فک کنم...از کله ی سحر باید برم مدرسه تا دم غروب!![]()
_ امروز یاسمن جونم زنگ زد...چی گفت؟!...گفت مدرسه رام ندادن!...
چرا؟؟چون خواهرش پیششو میخواد بره یه مدرسه ی دیگه گفتن توام نیا...!!!بچم تو دبیرستان غریب امسال چی می کشه!![]()
حالا شانس باهام یار باشه خودمو راه بدن!...البته فک کنم مامان یه کم شهریه رو اضافه کنه حل شه!...ولی بازم با این معدل آخه؟!
من بی یاسمن میشم امسال...!![]()
![]()
نمی دونم چرا ولی امروز احساس کردم از همیشه برام مهم تره!!!!![]()
![]()
آخ که این سالی که گذشت اوایل سال تحصیلی چه ها کردیم تا تو یه کلاس با هم باشیم...!
یادش بخیر...از این دفتر به اون دفتر...از پیش این معاون پیش اون مدیر...از این کلاس به اون کلاس...!
تلاش بیشترمون واسه تو یه نیمکت نشستن بود!...![]()
واسه اینکه از راهنمایی بیایم دبیرستان سوده ازمون جدا شد حالام یاسمن!..احتمالا اسمام بره پیش یاسی!
من تهنای تهنا میشم...
البته هستن بقیه ولی خب!...
چقدر راهنمایی خوش گذشت!سال سوم...فک کنم اون زمان یاسمن آروم تر بود!...حیف خیلی از سوم یادم نیس!
آخه چرااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟![]()
_ چرا اوضاع این طوریه خب؟!
392
سلام...
نه میخوام بگم خوب نیستم...نه بگم که دل بسوزونین...میگم که داشته باشم...و بدونم این روزارو هم داشتم...
دیروز یه دل درد وحشتناک و امروز...یه سردرد مزخرف...از درد بیدار شدم ساعت 9 بود...نیم ساعت بعد یکی زنگ زد که یادم نیس کی بود....فقط می دونم راجع به کلاسا بود...
گفتم قرص نخورم...به توصیه ی شما دوستان!
تا وختی مامان اومد دیگه نه کسی زنگ زد و نه من به کسی زنگ زدم...
مامان که اومد خواب بودم...ساعتای دو و نیم بود که یکی زنگ زد...معلم حسام بود...که از خبری که به مامان داد می دونم مامان خیلی خوشحال شد و همش می پرسید :جدی؟!
تا به حال سه بار سردرد غیر قابل تحمل داشتم...
یه بار پارسال بعد دعوا با موش موشی...
یه بار پریروز و یه بارم امروز...
همچنان قرص نخوردم...
تا اینکه...
یه دفعه که خودمم نمی دونم چطوری مث دیوونه ها پریدم و رفتم آشپزخونه...
دیوونه تر و با سرعت بیشتر مث آدمای تشنه ی شدید پریدم طرف قوطیه قرصا...
درشو باز کردم خواستم دو تا بخورم که نصفش ریخت رو میز و بقیشم ریخت کف آشپزخونه...
قوطی از دستم در رفت...بطریه آبو برداشتمو آب ریختم تو نزدیک ترین لیوان...آب از لیوان ریخت بیرون...
نمی دونم دقیقا چند تا قرص ریختم تو دهنمو آبم روش!
که نصف آبا ریخت رو لباسم!
بعدم خواستم بخوابم...که 5 دقیقه بعد...
(شرمنده)...ولی هرچی تو یه هفته خورده بودم ریخت بیرون!
تو اون وضعیت:مامان:این شماره ی کیه؟!
من:چیه؟ببینم...
دیدم....ولی اصلا آشنا نبود...چرا!..دیروز ساعت 10 زنگ زده بود که خواب بودم...بابا ورداشته بود...
من:نمی دونم...چطور؟
مامان:تو گرفتیش نمی دونی؟!
من:من؟؟!من اصلا به کسی زنگ نزدم...اینم دیروز گرفتن...احتمالا بابا...
باور نکرد که نکرد....رفت خوابید...
دیشبم بحث شد:::
من:مگه میذاری حرف بزنم؟
مامان:نمیخوام حرف بزنی!....حوصله ی حرفای چرت و تکراریتو ندارم...
من:پس حداقل...
مامان:اصلا حوصله ی گوش کردن به چرندیات یه بچه رو ندارم...حرفاتم مال خودت!واسه من هیچ ارزشی ندارن...
خفه شدم...
این از تابستون من!
تا حالا یه روزشم به خنده و خوشی نگذشته...
تمام...
392
راستی:
اتحادیه فضولها...
آدرس بلاگو نذاشتین...
فاطمه...
بلاگت بالا نمیاد...
بقیه...
سرم درد می کنه نمی تونم خبر کنم...